تبليغاتX
پشت دریاها شهریست...
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

ای دل از سیل فنا بنیاد هستی برکند

چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله می داند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنچ فقر و خلوت شبهای تار

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 8:36  توسط شیوا | 

شاید تا پارسال همیشه غمگین بودم. اما معنای غم را نمی فهمم... الان، معنی غم واقعی را می دانم. غمی که از سر دلخوشی نزده زیر دل آدم.

واقعا خسته م. اما نه از آن خسته هایی که پارسال بودم. نه از بیکاری و بی حوصلگی، نه از روی همه چیز داشتن و هیچ کاری نکردن...

خسته ام، به خاطر تحمل این همه فشار... به خاطر خرد شدن زیر این همه فشار... و اینکه آدم هایی که در تلاشند، که فشار بیشتری را به من بدهند، فکر می کنند، لابد، که فشارهایی که تحمل می کنم کم است...

هر روزی که می گذرد، بیشتر می فهمم، زندگی اصلا چیزی که دیروز هم فکر می کردم نیست! هر لحظه، باید منتظر یه اتفاق غیر منتظره باشم... دوست دارم که فرصت را به زمان بدهم، تا همه چیز را حل کند، لابد به این می گویند صبر.

ای زمان حل کن تو کز تو بهتری نشناختم

گر تو بردی، شکر ایزد، ور نه من هم باختم

اشک هم حتی نمی لغزد ز چشم بینوا

پیر گشتم من که بس با این حکایت تاختم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 13:56  توسط شیوا | 
در مورد جواب به یک نظر از پست قبلی: من که فکر نمی کنم حرفیم قابلیت گفتن داشته باشه! ولی خب دلم برای چرت و پرت نوشتن تنگ شده! P:

این روز ها که کلا اصلا حالم خوب نیست!:))

صبح روز امتحان معادلات بیدار شدم، دیدم که یه ذره اگه برم بدم امتحانو حتما میفتم. یعنی خیلی بستگی داشت که امتحانش چه جوری باشه، ولی من که شبش هم خوب نخوابیده بودم، خسته بودم! این بود که در یک اقدام عجیب، یک رفتار عجیب از خودم نشون دادم، که خیلی قبلنا از این رفتار ها از خودم نشون نمی دادم...

بله درسته! نرفتم امتحان بدم. واقعا نمی دونم چرا! ولی نرفتم امتحان بدم.

امیدوارم که فردا امتحان اسمبلی به خیر بگذره! که دیگه تموم شه! واقعا خسته شدم! خیلی واقعا ترم مزخرف و به درد نخور و غیر قابل تحملی بود... تازه من نمی دونم امتحان عملی دیگه چه صیغه ایه... امیدوارم خلاصه این ترم حد اقل 8 واحد پاس شه!

دعا کنید!

امیدوارم از این به بعد کمتر چرت و پرت بگم!:)) ولی خب یک مثل قدیمی هست که میگه: از کوزه همان برون تراود که در اوست! یک موجود تهی، چیز دیگه ای ازش انتظار نمیره!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 13:25  توسط شیوا | 
دارا دادامممممممممممممممممم....

این وبلاگ از این لحظه دوباره آغاز به کار می کند... هر کس مشکلی دارد، مشکل خودش است.P:

به به! غذا سوخت! باز هم! خدایاااااااااااااااااااااااا!

خب چی کار کنم، یادم رفت! بالکل! باشه خب ببخشید!!!

عجب شیر تو شیری شده همه چی! از این ور و از اون ور! خونه ی خاله کدوم وره؟

رفتم دکتر! بعد از اون همه آمپول و اینا، امروز رفتم آزمایش دادم! این هم شده بخشی از تفریح زندگی من!D:

جالب بود رفتیم اونجا که آمپول بزنم، خانمه گفت این آقاهه همسرتونه؟ من هم همین جوری هر هر زدم زیر خنده گفتم نه برادرمه! :)) خدایی خنده دار بود!

حالا بعدا قصه ی آمپولا رو برات تعریف می کنم! اونم قصه ی خنده داری بود! هفته ی فرجه هاست... باید یه ذره هم درس بخونم بالاخره نمی شه که بدون درس! (البته پیش خودمون بمونه، خیلی هم نمی خوام بهش فکر کنم! بسه دیگه، پیر شدم!!! فوقش چی میشه؟ یه ترم عقب میفتم؟ فدای سرمP: )

می خوای قصه ی آمپولا رو بگم؟

من همین جوری بعد از امتحان قشنگ مدار، برگشتم خونه، خب حالم خوب نبود، مامانم هم گفت پاشو بریم دکتر! منم همین جوری گفتم باشه بریم! بعد رفتیم، دکتره گفت تو داری میمیری خودت خبر نداری!!! باز هم اون قدر به عمق فاجعه پی نبرده بودم! تا رفتیم داروخانه! آخرین مریض داروخانه بودیم، همه رفته بودند! بعد دیدم که آقاهه همین جوری داره سرنگ میریزه تو کیسه! فکر کردم اینا لابد مال 5 6 نفری باید باشه! بعد هی دور و ورم و نگاه کردم دیدم جز خودمون کسی نیست! بعد گفتم اااا اینا همه ش مال منه؟؟؟ گفت بله!

چشمتون روز بد نبینه!!!! 9 عدد آمپول ریخت تو کیسه، که بنده تا الان که در خدمت شمام، 5 تا شو زدم!!!

امروزم که 3 تا لوله آزمایش ازم خون گرفتند!

من خیلی حالم خوبه!P: در این اصلا شک نکنین!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 14:0  توسط شیوا | 
فعلا تعطیل! تا زمانی که حس کنم حرفی هست٬ که قابلیت گفتن داشته باشد...

سکوت...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:1  توسط شیوا |